خرید بک لینک
دوست دارم بچه شم!

دوباره بریم لویزان زندگی کنیم!یعنی بریم تواون زمونا که لویزان زندگی می کردیم...من و مامان و مهدیه بستنی یخی جلوی کولرگاز بزنیم و بخوریم ...بوی کولر بپیچه توخونه...صدای پنکه ای هم که تواتاق مهدیه هستش بیاد..من برم جلوش و بگم:آآآآآ وصدام که تیکه تیکه شده تو صدای مامانم که بهم میگه:دستت نره لای پنکه_قاتی شه...شب خاله مریم اینا بیان خونمون خاله کلی قربون صدقم بره و عمومحسن کلی بوسم کنه...مهدیه و سحرم بهم بگن:نیا تواتاق!مامی خوایم حرف بزنیم!

بعدش هندونه ها قارچ شن..منم دوتاازاون شیرینای سرخشو بخورم..بعد که ساعت از12شب گذشت خالینا برن... ماهم بریم و تا جلوی در بدرقشون کنیم..وقتی داریم بدرقشون کنیم...وقتی که میریم جلوی در پایین بلوکمون یه باد سردی بیاد وباعث بشه که من بلرزم و برم پیش مامان و اون چادر مامان رو که از عزیز بهش ارث رسیده رو بپیچم دور خودم و اون لطافت خوشایندش رو روی پوستم احساس کنم..بعد بریم بالا توی خونه و کم کم برقا خاموش شن و همه برن سرجاشون که بخوابن ..ولی من نخوابم چون نگران باشم که گر بخوابم اون هیولایی که توی اشپزخونه ی روبه روی اتاق منه و دوتا چشم زرد رنگم داره که باهاشون هرشب من رو دید می زنه و منتظر فرصته تاب خورتم واقعا بیاد!!!(ولی بعدا که بزرگتر بشم بفهمم که اون دوتا چشم زرد رنگ چیزی نیستن جز لامپای فریزرمونن!)

ولی اخر ازشدت خستگی خوابم ببره و خواب عزیز و اسماعیل بابا رو ببینم که دارن بهم عروسک هدیه میدن!

..بخوابم و صبحش که پاشدم دوباره بچه باشم...برم تو راه پله و با دوستم زهرا بازی کنم!بعدشم برم بستنی یخی بخرم و بعد دوباره من و مهدیه و مامان اونارو جلوی کولر گاز بزنیم و بخوریم!

کاش باز بچه بشم...

نوشته-خودم


برچسبها: خاطره, بچگیا, بچگی, کاش بارم بچه شم, خوابای خوش

برچسب: کاش,باز,بچه,بشم, نویسنده: مهسا رنجبر تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:14

صفحه بندی